
خیلی دوست داشتم روز 29 اکتبر این پست رو بزنم اما اون روز مشکل اینترنت داشتم، به هر حال با 2 روز تاخیر روز جهانی کورش بزرگ رو به همه تبریک می گم :)
همچنان برای لاگین تو وبلاگ وردپرس مشکل دارم، داستانهای 200 تا 195 http://biandish63.wordpress.com


پيرمرد يک جفت گوش مفت گير آورده بود و مدام نق مي زد، طاقتم تاب شد و حرفش را بريدم : "پدر جان،اون زمانا من اصلا به دنيا نيومده بودم، هر چي بود خودتون کردين، اينارو چرا داري به من ميگي؟"
پيرمرد براي لحظاتي ساکت شد، اما به چراغ قرمز که رسيديم، با ديدن دختر و پسري که آن طرفتر روي نيمکت پارک چيک توچيک شده بودن، به نچ نچ افتاد و استغفراللهي گفت و سري تکان داد اما تا آمد غر بزند گفتم" پدر جان، زمان شما لاله زار و کاباره بود، الان نيست! "
چند دقیقه بعد اتوبوس به ايستگاه انقلاب رسید، پياده شدم، باد خنکي به صورتم خورد ، زير لب"اينجا هميشه ی خدا شلوغه" اي گفتم و وارد یکی از مغازه ها کتاب فروشي بازار بزرگ کتاب شدم و از صاحبش پرسیدم
" انساني زيادي انساني " رو داري؟
" از کيه؟" .......... " از نيچه" ....... " نه، انساني زيادي انساني ندارم، ......اما انساني بسيار انساني رو دارم!" " خوب عمو جان زيادي چه فرقي با بسيار داره؟ جفتش يکيه!" پيرمرد که ريشي سفيد و بلند داشت و چهره اش به فيلسوفان قرون وسطي بي شباهت نبود گفت " خيلي فرق داره، اصولا ... " ...سريع حرفش را بريدم " باشه آقا هر چي شما بگي، همون انساني بسيار انساني رو بده من بايد برم جايي کار دارم"
از کتاب فروشي که بيرون آمدم نگاهي به فيلمهاي در حال اکران انداختم.
"نه خبري از محمدرضا فروتن نيست، گلزارم که بازيگر نيست، اين اخراجي هاي مزخرفو هنوز برنداشتن؟ سوپراستار؟ شهاب حسيني.. ميگن بدک نيست، شاید ارزش دیدن رو داشته باشه " از پله های پل هوایی که بالا رفتم، و وقتی از آن بالا به پایین نگاهی انداختم زیر لب گفتم،"یعنی تا الان چند نفر خودشون رو از بالای این پل های هوایی به پایین پرت کردن؟" به نزدیکی های سینما که رسیدم کيف پولم را برداشتم و يک اسکناس 5 هزار توماني را انتخاب کردم و به سمت گيشه بليط فروشي رفتم که به یکباره صدایی از پشت سر متوقفم کرد " براي منم مي خري؟ آقا، براي منم يه بليط مي خري؟" بر مي گردم، دختري نوجوان با چهره اي کودکانه ، از آن دخترهای گل فروشی که این روزها هر جای شهر دیده میشدند، صورتش مرا ياد يکي از شخصيت هاي کارتون بابا لنگ دراز انداخت. " پولتو بده تا برات بخرم!" خندید و گفت" اگه داشتم که ازت نمي خواستم برام بليط بخري" از خنده اش به وجد آمدم، لبخندي زدم و به سمت گيشه بليط فروشي رفتم "آقا دو تا بليط لطفا" يکي از بليط ها را جدا کردم اما سرم را که بر گرداندم از دخترک خبري نبود،سريع از پله ها پايين امدم و دو طرف پياده رو را نگاه کردم اما هيچ اثری از دخترک نبود، به این زودی کجا رفته بود؟ دوباره برگشتم و وارد سینما شدم، یکی از بلیط ها را به نگهبان دم در دادم، هنوز ده دقیقه ای تا شروع فیلم باقی مانده بود، به سمت بوفه رفتم و مقداری تنقلات و آبمیوه خریدم و روی یکی از نیمکت ها نشستم و به بیرون سینما خیره شدم که به یکباره چشمم به همان دختر نوجوان افتاد، بدون اینکه چشمم را از رویش بردارم سریع به سمت در سینما دویدم " کجا رفتی یهو، بیا تو" دخترک با شوق زیادی پله های سینما را بالا آمد، بلیط را به دستش دادم و خودم وارد سینما شدم و روی نیمکت نشستم، دخترک کنارم نشست و گفت " عاشقشم!" "عاشق کی؟" " عاشق شهابم دیگه، شهاب حسینی" " آها، پفک، چیپس، تخمه، .. کدومشو دوست داری؟ الان فیلم شروع میشه" خندید و گفت" همشو دوست دارم، هر چیو خریدی دو تایی با هم می خوریم، اینجا چرا نشستی بریم تو سالن سینما"
وارد سالن سینما شدیم و جایی برای نشستن انتخاب کردیم، فیلم شروع شد، و دخترک عاشقانه به نظاره سوپر استارش نشست و بدون اینکه به درونمایه فیلم توجهی بکند مدام این جمله را تکرار می کرد" ببین چقد خوشتیپه!" فیلم که تمام شد و از سینما بیرون رفتیم گفتم" جلوی سینما یهو کجا غیبت زد؟" " قایم شدم که مهری نبینتم، خبرچینه، اگه ببینه کار نمی کنم به صابکارم پری میگه"
مملکت گل و بلبل و کودکان کار! چه تناقض وحشتناکی، لحظه ای به گذشته این دخترک و گزینه های پیش رو فکر کردم، "فرار کرده؟ پدر و مادرش فروختنش؟ دزدیده شده؟ سر راهیه؟ یا .." اما واقعا چه فرقی می کرد؟
پرسیدم" تو باید الان پشت نیمکتای مدرسه باشی، اینجا چی کار می کنی؟" این بار فقط خندید، مدتی سکوت بین من و دخترک حکمفرما بود... " مدرسه، من مدرسه رو خیلی دوست داشتم! بهترین دوران زندگیم بود، آقا بریم تو اون پارک بشینیم؟"
قبول کردم و به همراه دخترک وارد پارکی شدیم که دختر و پسرهای همسنش در حال اسکیت و تنیس بازی کردن و ... بودن. روی نیمکتی نشستیم و لحظاتی بعد من داستان غم انگیز دختری را شنیدم که سرنوشتش هیچ شباهتی به خنده های زیبایش نداشت.
" نمیدونم چند سالم بود که مامانم مرد، بابام معتاد بود، یکسال بعد مرگ مادرم بابام با یه زن دیگه ازدواج کرد، زن بابام خیلی اذیتم می کرد، مدام ازم کار می کشید، کتکم می زد، هر چند از بابام کاری ساخته نبود، اما یکی دوباریم که به بابا گفتم کتکم می زنه، دور از چشم بابام قاشق داغ میکرد می چسبوند پشتم، خیلی وحشتناک بود، وقتی به سن مدرسه رسیدم و وارد مدرسه شدم اوضاع یه خورده بهتر شد، حداقل وقتایی که مدرسه بودم کتک نمی خوردم، ازهمون بچگی به خودم قول دادم درسمو خوب خوب بخونم تا یه روزی بشم خانم دکتر، تو مدرسه کلی دوست پیدا کردم، مخصوصا با یکی از دوستام به اسم ملینا خیلی صمیمی بودم، بیشتر وقتا بعد مدرسه می رفتم خونشون، پدر و مادرش خیلی بهم محبت می کردن، یه وقتایی آرزو می کردم کاشکی من خواهر ملینا بودم، اما انگار خدا نمی خواست من همین یه ذره دلخوشی رو هم داشته باشم، تو یکی از شبای تابستون، بابام مرد، خیلی گریه کردم، دیگه واقعا تنهای تنها شده بودم، تنها فامیلم همین زن بابام بود، که اونم بعد چلم بابام با یه مرد دیگه ازدواج کرد و منو ول کرد به امون خدا، هر چی پیشش گریه زاری کردم فایده نداشت، آخر سر یه دست کتک مفصلم خوردم و تو خیابونای این شهر سرگردون....، من فقط 10 سالم بود... ."
بغضش ترکید، من اما خیلی سعی کردم جلوی اشکم را بگیرم و تقریبا موفق هم شدم، دخترک با گونه های خیس ادامه داد : " تنها جایی که به ذهنم می رسید خونه ی ملینا بود، اما من همیشه با ماشین بابای ملینا می رفتم خونشون و شبش با ماشینشون بر می گشتم خونه، آدرسش رو دقیق بلد نبودم، ما تلفن نداشتیم واسه همین هیچ وقت از ملینا نخواسنه بودم شماره تلفنشو بهم بده، شاید هیچ وقت فکرشو نمی کردم یه روزی این شماره تلفن تنها راه نجاتم باشه! تابستونم مدارس تعطیل بودن،شبی که بیرون از خونه بودم رو هیچ وقت فراموش نمی کنم، خیلی ترسیده بودم، نه پولی داشتم، نه جایی، از صبح چیزی نخورده بودم، بدنم می لرزید، خودمو به یه پارک رسوندم و یه گوشه نشستم، فکر نمیکنم هیچ کسی توی دنیا مثل اون شب من گریه کرده باشه، اون قدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد، وقتی بیدار شدم خودمو تو یه اتاق کوچیک دیدم، دوروبرم پر بچه های هم سن و سالم بود، بعدتر فهمیدم صابکارم خاله پری، اون شب منو گوشه پارک پیدا کرده و برده خونه اش، از فرداش ولمون می کردن تو خیابون، گل، آدامس، دعا، و ... آخر شبم باید هر چی فروختیم می دادیم به پری، الان 4 سالی میشه که من پیشش کار می کنم..."
دخترک اشکهایش را پاک می کرد و من به حرفهایش فکر می کردم، چقدر دنیای بعضی آدم ها غم انگیز است، نا امیدانه پرسیدم " چرا سعی نکردی ملینا رو پیدا کنی؟" لبخند تلخی زد و گفت" سعی کردم، اما انگار خدا شانسو از سرنوشتم خط زده، پارسال که بلاخره با هزار زحمت خونه اشون رو پیدا کردم، و با هزار امید زنگ خونه اشون رو زدم، فهمیدم چند ماه قبل نه فقط از این خونه، بلکه از مملکت خارج شدن، من کم کم باید برم، امروز هیچی نفروختم، خاله پری از دستم عصبانی میشه"
گلهای دست دخترک رو گرفتم و چند اسکناس 5 هزارتومانی گذاشتم دستش، " این شماره منه، اگه یه روزی، احساس کردی تنها راه نجاتت می تونه شماره من باشه، حتما بهم زنگ بزن، شاید نتونم کار زیادی برات بکنم، اما کی میدونه، شاید بتونم بهت کمک کنم"
با همون خنده ی زیبایش گفت : " ممنون، تو خیلی خوبی، خوب دیگه، من باید برم، خدافظ"
دخترک تقریبا از پارک خارج شده بود، بلند شدم و با صدای بلندی گفتم " راستی، اسمت چیه؟ " برگشت و گفت " نسیم، اسم تو چیه؟" "عماد" .... هر دو لبخند زدیم و من تا ساعت ها روی نیمکت به نقطه ای خیره مانده بودم و به این می اندیشیدم که آیا "روزی او را در جایی که در آن تاریکی نباشد خواهم دید؟".

پ ن : * جمله انتهایی از کتاب 1984 ( جورج اورول )

داستان زیر مربوط میشه به مشاهدات من در یکی دو روز اخیر که سعی کردم در قالبی داستانی روایتش کنم.
*****
هوا خیلی گرم شده بود، گویی تابستان تمام گرمایش را برای آخرین روز خود ذخیره کرده بود ، من و مادرم توی ماشین جلوی در مدرسه منتظر پدرم و برادر کوچکم بودیم که برای ثبت نام چند دقیقه ای میشد وارد مدرسه شده بودند، صدای ضبط ماشین را کم کردم و شیشه ماشین را پایین، به ته کوچه خیره شدم، جوانی تقریبا 25 ساله از انتهای کوچه به سمت ما می آمد، توی دستش فقط چند برگ کاغذ بود،لباسهای کثیف و پاره پاره اش چهره اش رو کریه تر نشان می داد، نزدیک تر که شد، با دیدن چهره اش بی اختیار خنده ام گرفت و با حالت مسخره ای گفتم : "مامان، این پسررو ببین قیافشو، شبیه دیوونه هاس"
مادر نیگاهی انداخت و زیر لب گفت " خدا قسمت نکنه!"
همینطور که به آن جوان نگاه می کردم ، در یکی از خانه ها باز شد و دختری زیبا رو بیرون آمد، پسر جوان با سرعت عجیبی خودش رو به دخترک رساند و با صدایی کشدار و بچگانه که اصلا به سن و سالش نمی خورد گفت : " نقاشی های جدیدمو دیدی؟ بیا نقاشیای جدیدمو ببین." و یکی یکی برگه های نقاشیش را نشان می داد و با چهره ای خندان و با شوق و ذوق به دخترک نگاه می کرد، دخترک با صدایی مهربان تشویقش کرد و گفت : " آفرین محمد، اگه همینطور نقاشیای قشنگ بکشی یه جایزه خوب پیش من داری" پسر جوان که گویا اسمش محمد بود با خوشحالی گفت:" آخ جون، یعنی اگه بازم نقاشی بکشم بهم جایزه میدی؟ دخترک لبخندی زد و گفت : " معلومه، یه جایزه خوب بهت میدم" دخترک از محمد خداحافظی کرد و رفت، محمد اما همچنان به دنبال کسی می گشت که کاغذ های نقاشیش را نشان بدهد، در همین حال یکی دیگر از دختر های همسایه از پنجره خانه اشان سرک کشید و محمد با لحنی کودکانه صدایش کرد و تمام نقاشی هایش را یکی یکی نشانش داد و آن دخترک چه صبورانه نگاهش می کرد. محمد بعد از آن سراغ پیرزنی که آن طرف تر برای خالی کردن کیسه جارو برقی اش به بیرون آمده بود رفت و باز هم با شوق زیاد نقاشی هایش را به پیرزن نشان داد و پیرزن با خوشرویی دستی به سرش کشید و رفت.
با دیدن این صحنه ها، به شدت از خودم بیزار شدم، من با آیکیوی صد و بیست و چهار، به این همه صداقت و سادگی این جوان 25 ساله غبطه می خوردم، جوانی که تمام دلخوشیش چند برگ کاغذ نقاشی بود و منی که با این همه امکانات تفریحی در حسرت یک لبخند واقعی مانده بودم، نمی دانم چرا اما بی اختیار یاد صحنه ای افتادم که روز پیش از این اتفاق افتاد، اورژانس بیمارستان، برای معاینه پیش دکتر کشیک رفته بودم، یک سرماخوردگی ساده، منتظر نوبتم روی صندلی نشسته بودم که بی اختیار صدای پدر و مادر بچه ای را شنیدم که با خانم دکتری صحبت می کردن : " خرجش خیلی زیاده خانم دکتر، نمی تونم همین الان جور کنم، تورو خدا بستریش کنین من از زیر سنگم شده پولشو جور می کنم."
- " متاسفم، اینجا یه بیمارستان خصوصیه، زودتر تصمیمتونو بگیرین وضعش وخیمه، اگه نمی تونین هزینه اش رو پرداخت کنید بگم منتقلش کنن."
مرد در حالی که سعی می کرد جلوی اشکهایی که حریصانه تقلای ریخته شدن داشتن را بگیره گفت:
" کجا منتقلش کنن؟ مگه نمیگین وضعش وخیمه؟ شما بچه داری؟ خودت بچه داری دکتر؟"
" متاسفم، تا هزینه اش پرداخت نشه ما نمی تونیم کاری انجام بدیم"
مادر بچه بهت زده به گوشه ای خیره شده بود، چند دقیقه بعد منشی صدایم زد و گفت "آقای ... نوبت شماست"، وارد اتاق معاینه که شدم، چشمم به پسرکی افتاد که بی هیچ حرکتی روی تخت دراز کشیده بود، پسرکی حدودا 7 ساله، چهره ای معصوم، اما بی روح، بعد از معاینه، دکتر نسخه را می نوشت و من همچنان به پسرک خیره، که به یکباره جیغ مادر بچه به هوا بلند شد : " دکتر، بچم تکون نمی خوره بیا ببین چی شده دکتر تورو خدا کلفتی تو می کنم بیا ببین چش شده..."
خانم دکتر بلند شد و رفت سمت پسرک و ...اما خیلی دیر شده بود...
تمام این اتفاقات اینقدر سریع جلوی چشمانم رخ داد که وقتی از اورژانس بیمارستان بیرون آمدم هنوز چیزهایی را که دیدم باور نمی کردم، مرگ پسر بچه ای 7 ساله به گناه نداری، بی پولی، ... .
تو همین فکر و خیالات بودم که با صدای مادرم به خودم آمدم، " ببین، باز پسر دیوونه هه یه نفرو پیدا کرده داره نقاشیاشو نشونش میده!"
محمد اینبار دختر بچه ای 7 هشت ساله را مخاطب نقاشی های کودکانه اش کرده بود، و چه زیبا می خندید، و چه صادقانه حرف میزد، و چه آزاد و خوش بود این پسر... .

